هوا خیلی گرم بود و دوست داشتم هر چه سریعتر سوار تاکسی بشم و به خونه برگردم. ایستادن زیر نور تیز آفتاب کم کم داشت کلافه ام میکرد که یه تاکسی پیدا شد و به سرعت به سمتش رفتم.
سوار تاکسی شدم و دو نفر دیگه هم کنارم نشستن. راننده که راه افتاد یه 500 تومنی از تو کیفم درآوردم و به طرف راننده گرفتم.
-بفرمایید آقا.
-خرد ندارین؟
-نه متاسفانه !
-منم ندارم...
-خب بیشتر بردارین... مساله ای نیست.
-میگم خرد ندارم !!!
-گفتم که مساله ای نیست، بگیرین. اضافه اش نمیخواد.
-خانوم میگم خرد ندارم !
-آقا این طور که نمیشه...
(چشمم به داشبرد جلو افتاد که کلی پول خرد روش ریخته بود.)
-من میگم خرد ندارم میگه نمیخواد ! پول تو رو من می خوام چی کار کنم؟!
گرمی هوا تمام طاقتم رو گرفته بود و حوصله چونه زدن با چنین راننده ی عصبانی(احتمالا ناشی از همین گرمای هوا بود) رو نداشتم. دستم داشت به طرف دستگیره در میرفت که با شنیدن صدای پیرمرد کناریم چند لحظه ای مکث کردم.
-کوتاه بیاین... صلوات بفرستین.
دخترم من خرد ندارم وگرنه بهت میدادم.
-ممنون.
(آقای راننده لطف فرمودن و مقداری از پول خرد جلوی داشبرد رو جدا کردن و به من دادن و منم 500 تومنی رو بهشون دادم و قضیه ختم به خیر شد.)
همین طور که داشتیم میرفتیم، پیرمرد شروع به صحبت کرد و حکایتی رو از حال و روز یه کارگر و یه دکتر گفت. خیلی حواسم به گفته هاش نبود ولی من رو یاد دو تا دانشجویی انداخت که خیلی وقت پیش دیده بودم. دو تا دانشجویی که داشتن کنار یکی از میدونهای اصلی شهر تار میزدن و کنارشون، روی زمین مقداری پول ریخته شده بود. سرهاشون پایین بود و خیلی زیبا مینواختن. نمیدونم وضعیتشون چطور بود که ناچار شدن با تمام غروری که دارن-هرچند کارشون کاملاٌ شرافتمندانه بود- راضی به این اقدام بشن.
دیدن این صحنه خیلی ناراحتم کرد و مطمئنم هرگز از خاطرم پاک نمیشه.
(صدای پیرمرد رو لحظه ای به وضوح شنیدم که گفت: سیر را هیچ غم گرسنه نیست.)
بحثشون به هر سمتی که کشیده شده بود، خیلی با افکار من فاصله نداشت و انگار همه داشتیم دنبال یه موضوع میگشتیم. خیلی دوست داشتم شعر "نان" قیصر امین پور رو با صدای بلند بخونم اما ترجیح دادم با خودم زمزه اش کنم:
وقتی جهان
از ریشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یاس می آید
وقتی تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است!
خیلی ممنون، من پیاده میشم.