تبليغاتX
سمفونی نبض زندگی
   
 
 
شب
 
 


هست شب، یک شب دم کرده و خاک
رنگ رخ باخته است.
باد، نوباوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم دراستاده هوا
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را
با تنش گرم بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت شب!
هست شب، آری شب

*نیما یوشیج*

پی نوشت: دوستان عزیز به دلیل حمله ناگهانی امتحانات پایان ترم یه مدت کوتاهی نیستم. به زودی برمیگردم...



نوشته شده توسط : Angel | لينک ثابت |جمعه بیست و هفتم آذر 1388|  
 
لقمه را دور سرت بچرخان!
 
 


کم کم به روزهای سرد سال نزدیک میشیم و فصل زمستان را در پیش رو داریم. این روزها از تلویزیون مرتباٌ انیمیشن های آموزشی پخش میشه و درباره ی راههای جلوگیری از به هدر رفتن انرژی صحبت میکنند. از پنجره های دو جداره گرفته تا عایق و درز گیر و تبصره 19 و...
این یعنی آماده باش برای کمبود گاز در زمستان!
البته این مورد تنها مختص به فصل زمستان نیست و علاوه بر کمبود گاز در زمستان شاهد نوسان و قطعی برق در فصل تابستان هم هستیم.
در تابستانها دائم قطعی برق داریم و یا اگر برق هم داشته باشیم دائم نوسان داره. از کولر بیکار افتاده در خانه ها که بگذریم حتی پنکه هم بدرستی کار نمیکنه و برقی که به آن میرسه کافی نیست. در زمستانها هم کمبود بنزین و گاز داریم و ناچاریم در خانه کلی لباس بپوشیم و شعله ی بخاری ها را کم کنیم. چند تا اتاق را هم تا انتهای زمستان کاملاٌ پلمپ کنیم و درجه ی حرارت اتاق را به کمتر از حداقل دمای معمولی برسونیم.
با تمامی این اوصاف قبضهای پرداختنی نه تنها به قوت خودشون باقی میمونن بلکه افزایش چشمگیری نیز پیدا میکنند.

از طرف دیگه با کاهش بنزین رو به رو میشیم. همان طور که اطلاع دارید چند وقتیه که به دلیل ذخیره بنزین در زمستان سهمیه ی خودرو ها را کاهش دادن و دقیقاٌ صبح همون روز کرایه تاکسی ها به خاطر کاهش سهمیه ی بنزین افزایش پیدا کرد و مردم ناچارن علاوه بر کم و کمتر استفاده کردن از وسیله های شخصی شون هزینه ی بیشتری رو بابت افزایش کرایه ی تاکسی ها متحمل بشن. این تازه یک روی سکه است و از اونجا که هر افت و خیزی در بنزین روی سایر قیمتها هم تاثیر میذاره قیمت نان هم افزایش پیدا کرده. یعنی اگه بخواهیم دقیق تر نگاه کنیم؛ ما هم باید صرفه جویی کنیم و هم باید هزینه های ناشی از صرفه جویی رو پرداخت کنیم.

(همه می دونیم که ایران سرزمین غنی هست و اینها مسلماٌ پایه های اقتصادی مملکت هستن. وقتی کار به جایی میرسه که ما از کبمود انرژی صحبت می کنیم و هنوز هم مناطق محروم زیادی در کشورمون داریم دیگه خدا به داد جاهایی برسه که یک هزارم سرمایه های ما رو هم ندارن. مثلا ژاپنی ها! فکر کنم خیلی بهشون سخت میگذره...!!!)

در رابطه با اینکه صرفه جویی در سرمایه های ملی کاری مفیده و باعث سرپا نگه داشتن مملکت میشه، شکی نیست و مسلماٌ کار درستیه و تمام اینهایی که گفتم جدای این قضیه است که بنده "شیر فهم" شدم که ما تورم نداریم و خطوط انتقال گاز و نفتمون پر از گل و بلبله! ولی سوال اینجاست که مگر صرفه جویی نباید از هر لحاظ برای ما فایده داشته باشه؟ یا لااقل باعث نشه که ضرر و زیانی رو متحمل بشیم؟



نوشته شده توسط : Angel | لينک ثابت |شنبه هفتم آذر 1388|  
 
داستان
موضوع:
 
 

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود. 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
-
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم. 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد. 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم. 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد. 

 



نوشته شده توسط : Angel | لينک ثابت |یکشنبه یکم آذر 1388|  
 
شادمانی
 
 


زنبور هر قدر باشد گل از آن بیشتر است و دلهای ماتم زده هر اندازه باشند قلوب شاد زیادترند.

شکسپیر



نوشته شده توسط : Angel | لينک ثابت |یکشنبه یکم آذر 1388|  
 
هنرمند نشدم اما مهندس خوشحالیم
 
 

هنرمند نشدم اما مهندس خوشحالیم.

گاهی اوقات به گذشته ام فکر میکنم. به اینکه چه کارهایی از دستم بر میومده و من انجامشون ندادم و یا کارهایی که نمیتونستم و از سر اجبار انجام دادم.

نمی خوام سرتون رو با حرفهای تکراری درد بیارم فقط میخوام از تجربه ای که تو بیست سال زندگی کسب کردم بنویسم.
از بچگی به نقاشی علاقه ی زیادی داشتم. هیچ کاری بیشتر از نقاشی به مزاجم خوش نمی نشست و ازش لذت نمی بردم. با این وجود من تنها عضوی از خانواده نبودم که استعداد هنری رو به ارث برده بود. برادرم هم هنرمند خلاقی بود و از همون دوران کودکی چیزهایی رو میکشید یا با وسایل ساده درست می کرد که همه تحسینش میکردن.
برادرم هنر رو به طور حرفه ای دنبال کرد و سراغ رشته ی گرافیک رفت ولی با گذشت زمان من کم کم از دنیای نقاشی فاصله گرفتم و بیشتر سرم با درس خوندن گرم شد.تا به خودم اومدم اول دبیرستان تموم شده بود و باید انتخاب رشته میکردم. دوست داشتم گرافیک بخونم. چون هم علاقه داشتم هم استعداد.ولی همه اصرار داشتن به خاطر درس خوبی که دارم ، آینده ی کاری و هزار جور دلیل دیگه، سراغ رشته ی ریاضی- فیزیک برم که قاطعانه میتونم بگم ازش متنفر بودم. یادم میاد اسم ریاضی که میومد فوری جبهه میگرفتم و میگفتم : امکان نداره من ریاضی بخونم!
با تمام این اوصاف فیزیک و شیمی رو دوست داشتم و صرفاٌ به خاطر فیزیک، راضی شدم رشته ی ریاضی- فیزیک رو انتخاب کنم.

آینده ام اونطور که من فکرش رو میکردم پیش نرفت. خبری از رنگ و نقاشی و کاغذهای بزرگ لول شده و ... نبود. دنیام پر شده بود از مسایل ... باید از پس حل کردنشون برمیومدم...
من درس میخوندم و برادرم با هنر سرگرم بود. بیشتر اوقات بهش حسودی میکردم و دوست داشتم زمان به عقب برگرده و من هم گرافیگ بخونم. برادرم تو مسابقات مختلف شرکت میکرد و تو همه شون موفق میشد. یا نفر اول یا دوم یا سوم... من هم نمره هام عالی بودن. یا شاگرد اول میشدم یا دوم ... با این تفاوت که هر وقت شاگرد اول میشدم بهم تقدیرنامه و قلم میدادن ولی برادرم جایزه های چشم گیری دریافت میکرد.

خلاصه هیچ چیز اون طور که من فکرش رو میکردم پیش نمیرفت. اما الان که دانشجوام و باز هم دارم درس میخونم خوشحالم. از اینکه وارد دنیای مهندسی شدم خوشحالم. از اینکه تو این مسیر چند تا دوست خیلی خوب پیدا کردم خوشحالم. از اینکه تو کلاسمون هم شیطون بودم هم درس خون خوشحالم. از اینکه استعداد هنریم رو روی دیوار کلاس به نمایش میذاشتم خوشحالم. از اینکه دور هم به تقدیر نامه و قلمی که بهم هدیه میدان میخندیدم خوشحالم. از اینکه یه معلم ریاضی به یاد موندنی داشتم خوشحالم. از اینکه میتونستم پز برادرم رو به دوستام بدم خوشحالم. از اینکه با تمام چیزهایی که علیه من بود و باهاشون مبارزه کردم خوشحالم. من از اینکه اینجام خوشحالم.

همیشه همه چیز اونطور که ما برنامه ریزی میکنیم پیش نمیره و ممکنه توی موقعیتهایی قرار بگیریم که هرگز فکرش رو نمیکردیم. توی این شرایط بهترین کار اینکه سعی کنیم توی بهترین مکان اون موقعیت قرار بگیریم.

"هیچ وقت غصه ی اون چیزی که نیستی رو نخور سعی کن در کمال اون چیزی باشی که هستی."



نوشته شده توسط : Angel | لينک ثابت |چهارشنبه بیستم آبان 1388|  
 
نان
 
 

هوا خیلی گرم بود و دوست داشتم هر چه سریعتر سوار تاکسی بشم و به خونه برگردم. ایستادن زیر نور تیز آفتاب کم کم داشت کلافه ام میکرد که یه تاکسی پیدا شد و به سرعت به سمتش رفتم.

سوار تاکسی شدم و دو نفر دیگه هم کنارم نشستن. راننده که راه افتاد یه 500 تومنی از تو کیفم درآوردم و به طرف راننده گرفتم.

-بفرمایید آقا.

-خرد ندارین؟

-نه متاسفانه !

-منم ندارم...

-خب بیشتر بردارین... مساله ای نیست.

-میگم خرد ندارم !!!

-گفتم که مساله ای نیست، بگیرین. اضافه اش نمیخواد.

-خانوم میگم خرد ندارم !

-آقا این طور که نمیشه...

(چشمم به داشبرد جلو افتاد که کلی پول خرد روش ریخته بود.)

-من میگم خرد ندارم میگه نمیخواد ! پول تو رو من می خوام چی کار کنم؟!

گرمی هوا تمام طاقتم رو گرفته بود و حوصله چونه زدن با چنین راننده ی عصبانی(احتمالا ناشی از همین گرمای هوا بود) رو نداشتم. دستم داشت به طرف دستگیره در میرفت که با شنیدن صدای پیرمرد کناریم چند لحظه ای مکث کردم.

-کوتاه بیاین... صلوات بفرستین.
دخترم من خرد ندارم وگرنه بهت میدادم.

-ممنون.

(آقای راننده لطف فرمودن و مقداری از پول خرد جلوی داشبرد رو جدا کردن و به من دادن و منم 500 تومنی رو بهشون دادم و قضیه ختم به خیر شد.)

همین طور که داشتیم میرفتیم، پیرمرد شروع به صحبت کرد و حکایتی رو از حال و روز یه کارگر و یه دکتر گفت. خیلی حواسم به گفته هاش نبود ولی من رو یاد دو تا دانشجویی انداخت که خیلی وقت پیش دیده بودم. دو تا دانشجویی که داشتن کنار یکی از میدونهای اصلی شهر تار میزدن و کنارشون، روی زمین مقداری پول ریخته شده بود. سرهاشون پایین بود و خیلی زیبا مینواختن. نمیدونم وضعیتشون چطور بود که ناچار شدن با تمام غروری که دارن-هرچند کارشون کاملاٌ شرافتمندانه بود- راضی به این اقدام بشن.

دیدن این صحنه خیلی ناراحتم کرد و مطمئنم هرگز از خاطرم پاک نمیشه.

(صدای پیرمرد رو لحظه ای به وضوح شنیدم که گفت: سیر را هیچ غم گرسنه نیست.)

بحثشون به هر سمتی که کشیده شده بود، خیلی با افکار من فاصله نداشت و انگار همه داشتیم دنبال یه موضوع میگشتیم. خیلی دوست داشتم شعر "نان" قیصر امین پور رو با صدای بلند بخونم اما ترجیح دادم با خودم زمزه اش کنم:

وقتی جهان
از ریشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یاس می آید
وقتی تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است
!

خیلی ممنون، من پیاده میشم.



نوشته شده توسط : Angel | لينک ثابت |یکشنبه دهم آبان 1388|  
 
زمان
 
 

 

          کاش از الفبای زمان ثاتیه را برداریم
                                 تا دقایق گم بشوند

و سر انجام ...
...به بی مفهومی گذر ساعتها پوزخندی بزنیم.



نوشته شده توسط : Angel | لينک ثابت |جمعه هشتم آبان 1388|  
 
ملت دعوا پرور ایرانی
 
 

ملت دعوا پرور ایرانی

شب بود. پلکهایم آرام آرام میرفت که در تکرار ضربان ثانیه شمار ساعت به خوابی هفت پادشاه فرو رود که ناگهان با صدای عربده ای مهیب، چند متری از جای به آسمان جهیدم. رنگ از رخسارم پریده بود و قلبم به شدت هر چه تمام تر میتپید.
چه شده؟ زلزله؟ چند ریشتر است؟
اوه نه! نکند همان صور معروف قیامت است؟ خدای من... توبه...توبه!!!

...

چند لحظه ای گذشت تا توانستم ازحالت دهشت زدگی خروج کرده و قوای پنجگانه به اضافه ی یک عدد حس ششم موهومی را بازیابم و فهمیدم که این داد و بیداد و های و هوی مربوط به دعوای خانوادگی یکی از ساکنین کوچه ی بالایی است که اندک مایه ای از آن به کوی و برزن تراوش کرده. نفسی از عمق جان کشیدم و قصد خواب کردم. ولی انگار دست بردار نیستند و هر لحظه بر مقدار نعره هایشان افزون میگردد.
عجب آدمهای بی ملاحظه ای هستند، نمیگذارند آدم یک عدد خواب راحت داشته باشد!

به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم. تاریک بود اما در همان نور چشمک زن تیر برقی که یک سالی میشود منتظر تشریف فرمایی اداره برق است چیزهایی دیده میشد! کوچه مملو از جمعیتی بود که به نظاره ایستاده بودند و همچنان از جهات مختلف به خیل جمعیتشان افزوده میشد. مردم با چنان اشتیاقی به آن سمت میرفتند که گویی خوش خوشانشان شده و اتفاقی چند خوشایند و مبارک به وقوع پیوسته!

کمی دقیق تر شدم و فهمیدم منشاء صدا مربوط به چند نفری آن وسط است که بر سر و جان خود میزدند و با صدای زیر زنانه شان ملودی ناهنجاری را در سکوت شب پخش میکنند. دو نفر هم که از شدت خشم رگهای گردنشان متورم شده بود، برای هم شاخ و شانه میکشیدند و هرز چندی فحشی رکیک یا غیر رکیک نثار هم میکردد. یکی از آنها اندکی جوان تر مینمود و دیگری هیکلی با سری تاس! با این همه، زد و خوردی در کار نبود و صحنه نبرد عاری از گرد و غبار مینمود زیرا هر کدام از آنها را گروهی گرفته بودند تا خدای ناکرده به سمت هم حمله ور نشوند. اما مگر آتش چنین خشمی را می توان بدون چسبانیدن چند سیلی آبدار به رقیب به راحتی فرونشاند؟ هر دو نفر به شدت در تقلا بودند تا زود تر از دیگری از دستگیری دیگران تخلص یابد و همچون پتکی فولادین بر سر دیگری فرود آید!
اندک زمانی به همین منوال گذشت و به لطف مشت و لگد نثار شده به اطرافیان این مهم حاصل شد و :

نهادند پیمان دو جنگی که کس***نباشد در آن جنگ فریادرس!!!
چنین گفت با جوان آن هیکلی***که ای پلنگ تیز روی  آبکی
که گر زور داری و قدرتی***نشان ده به من زان فرهی
بفرمود آن جوان به نهنگ ژیان***نترسم من از یال پیر تنان
سخن برتافت مرد هیکلی***که چونی تو از کارزار ای دنی
چو بشنید پلنگ تیز رو این سخن***برآشفت و غرید از جان وتن
ز من تو نبینی هیچ آوانس***تو را زیر دندان میجوم چون آدامس
چو شیر ژیان هر دو آشفتند***از آن زخم اندامها کوفتند
یکی مشت بر آن زد، یکی آن بر این***نجنبید یک شیر از پشت زین
پراکنده گشتند از آوردگاه***غمی کشته گردان و اسپان تباه
کف اندر دهانشان شده خون و خاک***همی گبر و بر گستوان چاک چاک

تمام شب را به نظاره جنگهای گلادیاتوری پهلوانان ایرانی نشستم و صبح با چشمهای قرمز و پف کرده بیدار شدم.

پی نوشت1. میدونم الان فردوسی چه حالی داره ولی اگه دندون رو جگر بذاره و بهم فرصت بده تا بتونم شاهد چند تا دعوای دیگه باشم یک شاعر حماسه سرای خوب میشم.

پی نوشت۲. عجب شعری گفتم!!!


نوشته شده توسط : Angel | لينک ثابت |یکشنبه بیست و ششم مهر 1388|  
 
بار امانت
 
 

بار امانت

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر عفاف ملکوت
با من راه نشین باده ی مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله ی او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

   حافظ       

وقتی خدا يك لحظه روی خود را از تو می پوشاند، مگو كه تو را كاملا فراموش كرده است. نه، هرگز، او تاخير نمي كند تا بركتی بزرگتر برايت بياورد تا او را بهتر بشناسی و بيشتر دوستش بداری و از شادی های وصف ناپذير بهره مند گردی. انتظار كشيدن، ما را در فيض رشد می دهد و ايمان ما را می آزمايد، پس با ايمان و اميد منتظر باش. ممكن است انجام وعده طول بكشد، اما سرانجام تحقق خواهد يافت.
    



نوشته شده توسط : Angel | لينک ثابت |یکشنبه نوزدهم مهر 1388|  
 
روزهای ایران باستان
 
 

روز مهرگان پیشاپش بر همگی مبارک

همون طور که میدونید در ایران باستان روزهای ماه نام مخصوصی داشتند که در صورت تقارن اسم ماه با روز در ایران جشن برپا میشد. 16 مهر مصادف با روز "مهر یا میترا" است و اگر چندین سال به عقب برمیگشتیم میتونستیم شاهد جشن مهرگان باشیم.

روزهای ایران باستان:
1. هرمزد روز (اورمزد روز): اهورامزدا، خدای بزرگ
2. بهمن: نخستین آفریده ی اهورا مزدا
3. اردیبهشت: زیباترین و برترین امشاسپندان، آفریده شده از نیروی خرد اهورامزدا
4. شهریور: پادشاهی بزرگ و آرزو داده شده
5. سپندارمز: بردباری و رستگاری مقدس
6. خرداد: کمال، رسایی و درستی
7. امرداد: بی مرگی، آسیب نادیدنی
8. دی (به آذر): آفریننده و دادار
9. آذر: آتش: هدیه آسمانی
10. آبان روز: فرشته آب
11. خور: ایزد یا فرشته خورشید
12. ماه: یگانه مشعل ایزدی که پرده ی تاریکی را درید و عفریت سیاهی را رسوا ساخت.
13. تیر یا تشتر: نگهبان باران، فرشته ی رزق و روزی و موکل ستارگان
14.گئوش یا گوش: فرشته ی محافظ چهارپایان
15. دی (به مهر) یا دیمهر: شاه کشی از ممراسم خاص این روز است.
16. مهر یا میترا: عهد و پیمان و محبت و خورشید
17. سروش: مقدس، نیک، پاداش دهنده ی توانا
18. رشن روز: عادل و دادگر
19. فروردین: خازن و نگهبان بهشت
20. بهرام (ورهرام): موکل بر پیروزی و جنگ، شکست و پیکار
21. رام: صلح و سازش؛ خوشی و شادمانی
22. باد (وات): وزیدن
23. دی (به دین): موکل خواب و بیداری
24. دین: موکل بر کوشش و حرکت
25. ارد: خوب و نیک، تمام لوازم خوشی و آسایش مال اوست.
26. اشتاد: راستی و درستی
27. آسمان: مظهر آسمان
28. زامیاد روز: فرشته ی زمین
29. ماراسپند روز: مهراسپند
30. انیران روز: مول بر روزگار



نوشته شده توسط : Angel | لينک ثابت |چهارشنبه پانزدهم مهر 1388|  

 
آخرين مطالب
 
 
 
»  شب
»  لقمه را دور سرت بچرخان!
»  داستان
»  شادمانی
»  هنرمند نشدم اما مهندس خوشحالیم
»  نان
»  زمان
»  ملت دعوا پرور ایرانی
»  بار امانت
»  روزهای ایران باستان
»  یافتم...یافتم!
»  اعتراض وارد نیست...!
»  یه قلب آسمونی
»  خرافه
»  ترم تابستانی
»  آزادی مطبوعات
»  نتوان...
»  چهارده راه حل مدرن برای زندگی بهتر
»  تسلیت
»  یه کم درد دل

 
درباره ي‏ ما

 

...
- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايی.
- چقدر هم تنها!
- خيال می كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
- دچار يعنی عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهی كوچك، دچار آبی دريای بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكی!
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشياست
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه، وصل ممكن نيست،
هميشه فاصله ای هست.
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله ای هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.

  موضوعات سايت
 » طنز  » خواندنی های جهان  » دست نوشته های شخصی  » بیشتر بیاندیشیم  » خرده اطلاعات
  پيوند روزانه

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
بهترين سيستم وبلاگ دهي
بلاگها!
  نويسندگان سايت
  پيوند وبلاگ
» صدای زندگی » آرزوهای من » فرید صلواتی » حصار خاموش » هذیانهای قلم » یاد آر ز شمع مرده یاد آر! » لوتی کده » سکوت می کنم » سعی کنیم آموزنده باشیم » قاطی پاطی » گاه نوشته های من » پرانتز باز » پرانتز بسته » باران عشق » آرامش خیال » جام زندگی پر است از می ناب خدا » یادگار » ماداتکو » سری که درد می کند » ققنوس خیس » درد دل » life-stinks » سرزمین من(emitis)
بهترين سيستم وبلاگ دهي
بلاگها!
  آرشيو سايت
آذر 1388آبان 1388مهر 1388شهریور 1388مرداد 1388تیر 1388خرداد 1388اردیبهشت 1388فروردین 1388اسفند 1387
  آمار و ارقام

محل قرار گيري كد شمارنده